
بازم سلام




وای وقتی ازش پرسیدن و گفت یونگ سنگ هیونگ من پهن زمین بودم از خنده(خوده یونگی هم اونجا نشسته بود) و وقتی پرسیدن چرا گفت نمیدونم همینطوری احساس کردم دخترم نباید با یونگ سنگ باشه(دلتم بخواد)

یگانه
نفسم بند اومده بود و گلوم از شدت بغض درد میکرد چشمام قرمز بود و سرم درد میکرد میدونستم این حرفم میکشندش ولی اینطوری راحت تر بود با بی رحمی و یه لحن سرد و بی تفاوت گفتم:متاسفم ولی تو درحد من نیستی.من ذره ای به تو علاقه ندارم عشق من جای دیگه ای منتظرمه.
بالا رفتن دستش رو دیدم ولی حتی به خودم زحمت ندادم جلوش رو بگیرم شاید مستحق این رفتار بودم صورتم براثر سیلی ای که بهش نواخته شده بود میسوخت دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم اشک تو چشمام حلقه زد به چشماش زل زدم شاید بتونم بفهمم الان چه حسی داری ولی قطره اشکی که از گوشه چشمش پایین اومد دلم رو شکوند دیگه نتونستم ببینم.سرم رو انداختم پاینن و خیلی آروم گفتم:متاسفم
دوباره دستش رو برد بالا و سیلی دیگه ای بهم زدصداش رو برد بالا ولی هنوزم میتونستم بغض و لرزش توی صداش رو بفهمم با داد گفت: متاسفی؟فکر کردی با یه متاسفم خالی میتونی همه چی رو تموم کنی؟جواب بده دیگه.جواب بده لعنتی-صداش رو آورد پایین تر-میخوای چیکار کنم تا بمونی؟بگو خواهش میکنم.من بدون تو نمیتونم.چیکار کنم؟
یه دفعه دیدم سرش رو انداخت پایین و جلوم زانو زد.اورم نمیشد هیون جونگ بزرگ با اون همه غرورش اینطوری بخاطر نگه داشتن من به پام بیفته.یعنی اینقدر عاشق من بود؟یه لحظه دودل شدم صداش رو شنیدم که میگفت: خواهش میکنم.التماست میکنم منو تنها نذار.
دلم میخواست همون موقع بغلش کنه و بهش بگم هرگز ترکش نمیکنم ولی میدونستم اشتباهه حلقم رو از تو انگشتم درآوردم و محکم تو سینش پرت کردم و گفتم:دیگه به این نیازی ندارم
هیون مثل یه بچه سرش پایین بود و چیزی نمیگفت اشکاش رو که روی دستاش میچکیدن میدیدم.دیگه نمیتونستم تحمل کنم نباید میذاشتم اینطوری زجر میکشید به طرفش رفتم میخواستم بغلش کنم ولی صدایی منو سرجام میخکوب کرد و همه چی رو به یادم انداخت.یونگ سنگ فرشته نجات یا شایدم فرشته مرگ.
-خب عزیزم دیگه میتونیم بریم
با این حرف هیون سرش رو اورد بالا و با ناباوری به یونگ سنگ زل زد یونگ خیلی بی تفاوت نگاه تمسخر آمیزی به هیون انداخت.منم برای اینکه کار تکمیل شه دستم رو گذاشتم پشت سر یونگ و لبام رو به لبش نزدیک کردم ولی درچندسانتی متریش متوقف شدم.یونگ خیلی آروم منو از خودش جدا کرد روشو به طرف هیون که هنوز رو زمین نشسته بود برگردوند و با لحن سرد و خونسردی گفت:متاسفم برادر من ولی عشق چیزی نیست که تحت کنترل آدمی باشه امیدوارم درکمون کنی.ما فردا داریم میریم آمریکا پس سعی نکن دنبالمون بگردی.از اینکه باهات آشنا شدم خوشحالم.خدانگهدار
بعدم دستش رو دور بازوی من حلقه کرد و با خودش برد توی ماشین
هیون جونگ
وقتی بهم گفت که عشقش جایه دیگه ای منتظره باورم نمیشد.چطور ممکن بود یگانه ای که اونقدر عاشق من بود یهو اینقدر تغییر کنه.صدام رو دیگه نمیتونستم کنترل کنم لرزش کاملا آشکار بود یگانه خیلی راحت و خونسرد بهم گفت: متاسفم ولی تو درحد من نیستی.من ذره ای به تو علاقه ندارم عشق من جای دیگه ای منتظرمه. چقدر بی رحم بود.بند بند وجودم داشت آتیش میگرفت نفهمیدم چیشد که یهو دستم رو بردم بالا و سیلی محکمی به صورتش زدم اونم گریش گرفته بود حس کردم با این ضربه کمی از عقده هام کاسته شد ولی اشکم رو دیگه نمیتونستم کنترل کنم.طاقت از دست دادن اون رو نداشتم.دیدمش که خیلی آروم سرش رو انداخت پایین و گفت متاسفم. به همین راحتی؟متاسفم؟سیلی محکم دیگه ای به صورتش زدم ولی حتی سعی نکرد از خودش دفاع کنه.با داد گفتن: متاسفی؟فکر کردی با یه متاسفم خالی میتونی همه چی رو تموم کنی؟جواب بده دیگه.جواب بده لعنتی-صدام رو آوردم پایین تر-میخوای چیکار کنم تا بمونی؟بگو خواهش میکنم.من بدون تو نمیتونم.چیکار کنم؟
دیگه هیچی برام مهم نبود.برام مهم نبود که غرورم رو زیر پا بذارم که خردم کنه فقط میخواستم اون رو کنار خودم نگه دارم میخواستم تنها عشق زندگیم رو پیش خودم نگه دارم.برای اولین بار تو تمام زندگیم سرم رو انداختم پایین و جلوش زانو زدم و با لحنی که خواهش و تمنا توش موج میزد گفتم: خواهش میکنم.التماست میکنم منو تنها نذار.
ولی تنها جوابش به خواهش و التماس های من حلقه ای بود که محکم به سینم پرت کرد همزمان با برخوردش به سینم صدای شکستن قلبم رو شنیدم.غرورم رو بخاطر اون زیرپا گذاشته بودم ولی اون خیلی راحت منو پس زده بود.نمیدونستم چی بگم و چیکار کنم فقط سرم رو انداخته بودم پایین و اشکام روی دستم میچکید.نمیدونم انتظار چی رو داشتم یه دفعه صدایی رو شنیدم.باورم نمیشد خودش باشه.امکان نداشت اون یونگ سنگ باشه.
-خب عزیزم دیگه میتونیم بریم
به گوشام اعتماد نداشتم.سرم رو بلند کردم ولی دیگه به چشمام که میتونستم اعتماد کنم اون یونگ سنگ بود که اونطوری تحقیر آمیز و با تمسخر به من نگاه میکرد.چطور ممکن بود برادرم اینطوری بهم خیانت کنه حتی توان اینکه چیزی بهش بگم ر ونداشتم فقط همونطور با تعجب نگاشون میکردم.باورم نمیشد که درست جلوی چشمای من جرئت کرده بود یگانه رو ببوسه.یه نگاه به من انداخت و یگانه رو از خودش جدا کرد و با لحن خونسرد و بی تفاوتی گفت: متاسفم برادر من ولی عشق چیزی نیست که تحت کنترل آدمی باشه امیدوارم درکمون کنی.ما فردا داریم میریم آمریکا پس سعی نکن دنبالمون بگردی.از اینکه باهات آشنا شدم خوشحالم.خدانگهدار
به همین راحتی؟یعنی اینقدر راحت همه چیز تموم شد؟اینقدر راحت یونگ سنگ دوباره عشق زندگیم رو ازم گرفته بود؟رفتنشون رو نگاه کردم حتی وقتی با ماشینش ازم دور میشدن و میرفتن هم از جام بلند نشدم.میدونم چقدر به همون حال نشستم ولی با اولین قطره های بارون از جام پاشدم اینقدر رفتم تا به یه بار رسیدم مستقیم رفتم اون تو و یه شیشه مشروب سفارش دادم.معلوم بود گارسونه شناختتم ولی به روی خودش نیاورد. یه شیشه خوردم پس چرا مست نمیشدم؟شیشه دوم رو هم خوردم.لعنت به من که همیشه ظرفیتم بالا بوده.سرم رو گذاشتم رو میز و بلند بلند گریه کردم.مردم اونجا با تعجب نگاهم میکردن جند نفر هم دوربیناشون رو درآورده بودن و ازم فیلم میگرفتن.برام مهم نبود که مردم دربارم چه فکری کنن فقط میخواستم از این زندگی خلاص شم.شیشه مشروب رو محکم پرت کردم و فریاد بلندی کشیدم یه مرده اومد پیشم و گفت:هیون جونگ شی بهتره از اینجا برید.
ولی من فقط با خشم بهش نگاه کردم و باداد گفتم تنهام بذاره مرده دست کرد تو جیبم و گوشیم رو برداشت برام اهمیتی نداشت.شماره 1 رو فشار داد.هیو یونگ سنگ.زمزمش رو شنیدم که گفت چقدر این دوتا برادر بهم نزدیکن که شماره یک گوشیشم یونگ سنگه.نزدیک؟جالبه.حالم خیلی بد بود سرم رو گذاشتم رو میز و بازم گریه کردم.
یونگ سنگ
از تو ماشین داشتم هیون و یگانه رو نگاه میکردم بخاطر کاری که میخواستم بکنم از خودم متنفر بودم.داشتم برای دومین بار عشق زندگی هیون رو ازش میگرفتم خودمم نمیدونستم که ایا کارم درسته یا نه.از دور میتونستم قطره های اشکی که صورت هیون رو پوشونده بود ببینم.یه دفعه دیدم هیون جلوی یگانه زانو زد.چیزی که میدیدم باورم نمیشد.یعنی هیون اینقدر عاشق یگانه بود؟ یگانه رو دیدم که با بی رحمی حلقه رو به سمت هیون پرت کرد چقدر زجر میکشید که با این همه عشقی که به هیون داشت اینطوری رفتار میکرد.با تمام کاراش هیون سرش پایین بود و گریه میکرد منم گریم گرفته بود نمیتونستم برادری رو که از جونم هم عزیزتر بود اینطور ناراحت ببینم ولی این بخاطر خودش بود.میدونستم اگه یه خورده دیگه بگذره یگانه مقاومتش درهم میشکنه سریع اشکم روپاک کردم و از ماشین پیاده شدم به جندقدمیشون که رسیدم گفتم خب عزیزم دیگه میتونیم بریم.
هیون با شنیدن صدای من سرش رو بلند کرد.بند بند وجودم بخاطر خیانت به اون آتیش گرفته بود ولی خودم رو کنترل کردم و بهش نگاه تحقیر آمیزی انداختم.وقتی وانمود کردم که یگانه رو بوسیدم یه لحظه چشمم به چشمش افتاد دیگه تحمل نکردم و اونو از خودم جدا کردم و گفتم: متاسفم برادر من ولی عشق چیزی نیست که تحت کنترل آدمی باشه امیدوارم درکمون کنی.ما فردا داریم میریم آمریکا پس سعی نکن دنبالمون بگردی.از اینکه باهات آشنا شدم خوشحالم.خدانگهدار
دستم رو انداختم دور یگانه و باهم از اونجا رفتیم.تو ماشین دستم رو محکم کوبیدم رو فرمون و فریاد بلندی کشیدم. یگانه داشت گریه میکرد و هیون هنوز سرجاش نشسته بود و تکون نمیخورد.دیگه طاقت نداشتم پامو گذاشتم رو گاز و با آخرین سرعت از اونجا دور شدم.اونو به یه هتل خارج شهر بردم و یه اتاق براش گرفتم و با کمی پول راضیشون کردم که اگه کسی هم سراغ مارو گرفت چیزی نگن.یک ساعت از موقعی که هیون رو ترک کرده بودیم میگذشت که بهم زنگ زد.بادودلی جواب داد ولی هیون نبود صدای یه مرد دیگه بود که میگفت هیون حالش خوب نیست و بیام ببرمش.تلفن رو قطع کردم و قلبم رو محکم گرفتم.تنفس برام سخت شده بود.نمیتونستم باور کنم هیون بخاطر من به همچین روزی افتاده سریع به کیو اس ام اس دادم که بره سراغ هیون برای اینکه همه چیز رو فراموش کنم رفتم تو اتاق و خودمو رو تخت پرت کردم.پتو رو کشیدم رو سرم و سعی کردم بخوابم هرچند با هق هق های یگانه خیلی سخت بود بتونم هیون رو حداقل برای یک ثانیه یادم بره.
سوالات این قسمت
1)اسم آلبوم های فردی بچه ها رو بگین(هرکدوم یکی کافیه)
2)بازیگر مورد علاقه هالیوودی هیون جونگ کیه؟
3)دلیل اینکه مردم تا مدت ها فکر میکردن هئویونگ سنگ دوست دختر داره چیه؟
سوال ویژه
لینک دانلود تمام ناراحتی ها وگریه های دبل اس