
سلام به همگی خوبین؟؟خوشین؟؟؟
من فاطی نویسنده جدید این وبم.....خوب صبرکنید خودمو معرفی کنم:
اهم اهم....صدا میاد؟؟؟؟
خوب....16سالمه و دوم دبیرستانم....و اهواز زندگی میکنم....در حال حاضر حدودا سومین سالیه که با دابل اشنا شدم و توی گروه بیشتر از همه هیونگو دوس میدارم....
از نظر اخلاقی هم خیلی شبیه هیونگ....هه.....با یه بشکن اشکام سرازیر میشه....شدیدا اهل کل کل هستم...واسه همین دوستام هیچوقت باهام بحث نمیکنن.....هه
خوب حالا از داستانم بگم....من این داستانو اول تابستون نوشتم واولین تجربه داستان نویسمه واسه همین ببخشید اگه اشکالی چیزی داشتاین داستانو قبلا تو وب خودم گذاشتم واسه همین ممکنه بعضیها خونده باشنش(امیدوارم شما نخونده باشید)......
از این به بعد سعی میکنم روزای فرد حتما بیام و بزارمش(1شنبه و 5شنبه)
امیدوارم با نظراتتون خوشحالم کنید.توقع ندارم نظراتم بترکونه ولی فکر کنم داستانم ارزش چندتا نظرو داشته باشه....پس منتظر نظرات خوشگلتون هستم......
فاطی و الی تصمیم گرفته بودن برای آخرین بار به ایران بگردن تا هم گروه رو به طور کامل جمع و جور کنن و هم آخرین خداحافظیشون رو با کشوری که توش متولد شده بودن داشته بشن...اونا خوب میدونستن که بخاطر تصمیمی که گرفتن دیگه هیچوقت نمیتونن اسم ایرانو بیارن ...
فاطی و الناز دو دوست قدیمی بودن که بخاطر شرایط کاری پدر و مادرشون از وقتی 5سالشون بود به کره جنوبی اومده بودن...
و توی شهر سئول زندگی میکردن...بخاطر صدای خوبی که داشتن همیشه توی مدرسه مورد تشویق مربیها بودن و همین امر باعث شده بود که تصمیم خیلی جدی بگیرن که یه گروه خواننده دختر ایرونی تو شهر سئول تشکیل بدن و با گروه های مطرح اونجا رقابت کنن...
سه نفر دیگه از اعضای گروه یعنی مروارید.نوشین و غزل دوستای اونا تو ایران بودن که با اونها از طریق نت در ارتباط بودن...
برگشت به کره جنوبی :
هر 5نفر اعضای گروه توی برای آخرین بار به فرودگاه مهراباد نگاه کردن...
نوشین:هنوز نمیدونم تصمیم درستیه یا نه!!!شاید نتونیم موفق بشیم شاید تو کره یه گروه ایرانی رو نپذیرن...
غزل:در اون صورت نه میتونیم به کشور خودمون بیایم نه جایی تو کره برامون باقی میمونه...
فاطی:بچه ها کافیه ما بارها در این مورد با هم صحبت کردیم...پدر من و الی تمام کارهامون رو اونجا انجام دادن بعد از یه تست ساده اگه کمپانی از کار ما خوشش اومد با ما قراداد امضا میکنه...
الی:دقیقا...تازه حتی اهنگ ما هم انتخاب شده و همچنین مربی که قراره رقص رو با ما کار کنه...
مروارید:میشه یه چیزی بگم؟!!!!اگه همینطور بخواین ادامه بدین عمرا به هواپیما نمیرسیم.... خواهشا این حرفها رو بزارید واسه بعد تو سئول هم میشه درباره اینا حرف زد...
بچه ها یه نگاه به هم انداختن حق با مروارید بود همه سوار هواپیما شدن و چند ساعت بعد روی خاک سئول فرود اومدن...
الی .. غزل.. مروارید فاطی هر چهارنفرشون تو یه ردیف صندلی تو هواپیما بودن اما الی از شانس بدش چهاردیف عقبتر بود واسه همین موقع خروج از هواپیما و دریافت ساکش از همه جا موند...
مروارید:فاطی یکم ارومتر الی هنوز به ما نرسیده...!
فاطی:نگران اون نباش اون این شهرو مثل کف دستش بلده ناسلامتی ما اینجا بزرگ شدیمااااا
از اون طرف الی با تمام سرعتش سعی میکرد خوشو به اونا برسونه تا با هم برن خونه...
الی:ای نامردا!!!!کجا رفتن اینا...
و همونطور که داشت غر میزدو میرفت جلو یهو یه پسر مثل علم جلوش ظاهر شد و بعد از خورن بهم هر دوشون افتادن زمین...
الی:آخــــــــــــــــــــــــ...وای سرمــــــــــــ
پسر:حواست کجاس؟
الی:ببخشید مثل اینکه بدهکارم شدم!!!!شما جلوی من اومدین!!!
پسره با غرور گفت:هرچی باشه تو راحتر میتونی جلوتو ببینی واسه من دیدن افراد کوتاه تر از خوم سخته..!
الی که از شدت عصبانیت جوش اورده بود همونطور لباشو گاز میگرفت که یهو یکی از دوستان پسره رسیدو گفت:هیون بیا بریم دیگه چیکار میکنی؟
پسری که انگار اسمش هیون بود رو به الی یه پوزخند زدو رفت...
یکساعت بعد در خونه:
فاطی:خوب دوستان اینم از خونه مجردی بالاخره رسیدم...هرکس اینجا یه اتاق شخصی داره که حمومو همه چیزم تو اتاقش هست...
غزل:woooowچه باکلاس هه
مروارید:تستی که قراره ازمون بگیرن کیه؟
فاطی:فردا...ساعت 6 عصر...
مروارید که حسابی جا خورده بود گفت:چی؟فردا؟امکان نداره....
فاطی:چرا؟مگه چی شده؟
مروارید:ما که هنوز رقص رو بلد نیستیم انقدر هم مهارت نداریم که تو کمتر از یه روز راه بیفتیم..
بقیه بچه ها هم حرفشو تایید کردن...
فاطی:نگران نباشید فردا فقط تست خوانندگیه...اگه خوندنمون تایید شد اونوقت باید کل کارمون رو ارائه بدیم...
الی:اونجا که فقط گروه مانیست چندین گروه دیگه هم شرکت میکنن...
نوشین:ای وای...یعنی چی؟
غزل:خوب معلومه دیگه...یه کمپانی که نمیتونه منتظر باشه ببینه کار ماخوبه یا نه!!!میخواد کار چند گروه روبینه و بعد از بین ما انتخاب میکنه...
فاطی:بیا..ببین چقدر فهم بچه بالاست یاد بگیر نوشین...
بقیه اعضا هم خندیدند...
فاطی:بچه ها الانم برید دوش بگیرید و یه استراحت کوتاه بکنید الان ساعت 3 بعداز ظهره ساعت 7 شروع به تمرین میکنیم فردا اولین تجربه خوانندگیمون به طور جدیه....
روز بعد ساعت 4 بعد از ظهر:
مروارید:واییییییی الی اون اتو رو بده به من دیگه...ببین موهام داغون شد تو سرم...
الی:صبرکن مگه نمیبینی دارم موهامو اتو میکنم
نوشین:غزل اون بلوز سفیده استین حلقه ای رو یه لحظه بده...میخوام ببینم تنم چطوره...
غزل:نمیشه...اونوخودم میخوام بپوشم...
نوشین:اییییش دختره خسیس...
فاطی:بچه ها واسه اینکه دعواتون نشه هم اتو هم لباس سفیده رو بدید به من...ها ها...
نوشین:هه هه خندیدیم....بچه ها بخندید ضایع نشه!
ولی همه انقدر با خودشون درگیر بودن که اصلا توجهی به حرقش نکردن..
فاطی دستاشو زد به کمرشو گفت:حالا کی ضایع شده؟
و هرهر خندید نوشین هم یه بالش از رو مبل برداشت و انداخت سمت فاطی که فاطی جاخالی داد....
ساعت 4.30 دیگه همه اماده بودن و از خونه اومدن بیرون و سوار ماشینی شدن که از طرف شرکت پدر الی و فاطی فرستاده شده بود شدن...هر 5نفرشون خیلی خوشگل شده بودن همه موهاشونو باز ریخته بودن رو شونه هاشون و لخت لخت بودن فقط فاطی موهاشو بالای سرش خوشگل بسته بود...
الی:فاطی نمیشد تو هم موهاتو باز میذاشتی فقط تو قیافت با بقیه فرق میکنه...
فاطی:نخیر!!!بالاخره لیدر گروه باید یه فرقی با بقیه داشته باشه...
غزل:خوبه تو هم...حالا خوبه فقط اسمت لیدره .... مگه وظایفشو بلدی؟
فاطی:نه فقط تو بلدی....!
مروارید:خوب دوتاشو بگو (و رو به بقیه چشمک زد)
فاطی:چه خبره همه بر علیه من شورش کردین؟
همه خندیدن و حدود نیم ساعت بعد ماشین در محل تست ایستاده بود همه پیاه شدن و وارد سالن شدن..ساختمون خیلی شیک و بزرگی بود به جز گروه دخترا ...دوگروه پسر و یه گروه دختر دیگه هم شرکت کرده بودن...
از اونجایی که فاطی خیلی زود با بقیه گرم میگرفت خواست بره با بقیه گروه ها اشنا بشه که الی بازوشو گرفت فاطی برگشت نگاش کردو دید صورت الی سرخ شده...
فاطی:ای وای حالت خوبه؟چرا اینطوری شدی؟
الی:این همون پسرست که توی فرودگاه دیدمش همون که جریانشو برات گفتم پسره پرو دارم براش...ها ها خواننده س..
یکی از خانمها که منشی دفتر بود اومد اسم گروه رو فایو استار رو صدا زد...
نوشین.غزل.فاطی.مروارید.الی...یکی یکی وارد اتاق مخصوص تست شدن...سه نفر داور اونجا نشسته بود...
فاطی بعنوان لیدر گروه اول خودش و بعد تک تک اعضای گروه رو معرفی کرد...بعد هر کدوم سر جای خودشون ایستادن و شروع کردن به خوندن آهنگ جامپینگ گروه کارا...
اونو خیلی عالی خوندن علیرغم اینکه داورها نمیخواستن رضایتشونو نشون بدن اما از لبخنداشون پیدا بود که از کار گروه خوششون اومد...
بعد از اینکه با خوشحالی اومدن بیرون منشی دوباره اومد تا اسم گروه بعد رو اعلام کنه...
منشی:گروه بعدی...گروه دابل اس فایو او وان...
الی برگشت یه نگاه انداخت دید این همون گروهیه که هیون توش بود..دید هیون هم داره نگاش میکنه و باز هم بهش پوزخند زد..
الی برگشت به فاطی گفت:میدونی چیه؟بدتر از غرورش از اون پوزخنداش متنفرم...
نوشین:وااااااااااااای بچه ها دیدین این گروهه روو؟خیلی خوشگلن...!
الی:و البته مغرور
نوشین:واااااای من میمیرم واسه پسرایی که غرور دارن...
الی:ولی من حالم بهم میخوره...اه اه
غزل:به جای این چرتوپرتها به این فکنید که داورا چقدر از کار ما خوششون اومد...
مروارید:اره عالی بود به احتمال زیاد ما قبول میشیم...
4روز بعد:
فاطی درحالی که با جیغ و داد میمومد تو خونه دور میخورد همونطور داد میزد...
قبــــــــــــــــــــــــــــــــول شدیــــــــــــــــــــــــم هووووووووووووووووووورا
بقیه اعضای گروه با چشمای پف کرده از توی اتاقاشون اومدن بیرون....همه هیجان زده شده بودن و از یه طرف دیگه متعجب...همه اومدن پایین و پریدن رو فاطی....و جیغ و داد کردن...
فاطی به زور خودشو از زیر دست و پای اونا بیرون کشیدو گفت..:ولی یه خبری براتون دارم که یکم میزنه تو ذوقتون...
متاسفانه دوگروه تو این رقابت قبول شدن...گروه ما و (بعد برگشت به الی نگاه کردو گفت)ss501